ببین خدا تارف نداریم که،فقط یه کار بلدی اونم اینه که بیای گند بزنی به اعصاب آروم من
پ.ن.1.من هر گندیم که میزنم مربوط به خودمه پس لطفا بقیه خفـــــــــــــــــــــــــه
پ.ن.2.یه تصمیم جدی گرفتم اونم اینه که تا آخر لیسانس به هیچ اهدالناس پسری فکر نمیکنم همه ی غلطایی که تا الان کردم بسمه
پ.ن.3.خودمم نمیدونم چوب کدوم حماقتمو می خورم ولی تو (هیچ خر خاصی منظورم نیست)لطف کن به حماقتای من اضافه نکن
پ.ن.4.من چه تو دانشگاه چه بیرون از دانشگاه هیج غلطی نکردم که حالا بخواتم بترسم
پ.ن.5.چرا به خودش اجازه داد بگه ...
پ.ن.6.کاش الان خونه نبودم یه جایی بودم که بشه داد زد
هنوزم يادمه يه خط كشيدم بين خودم و خدا تو اون ور من و دنيام اينور
چرا اومدي گشتي گشتي ببيني چي دارم برش داري ببري؟؟؟؟؟؟؟؟
چشاتو وا كن خداي بزرگ مهربون آدم خوبا.اون تو كماس...مي فهمي؟نه از كجا بفهمي؟مگه تو هم تا حالا كسي رو تو كما از دست دادي؟
فقط نميره همين خدايا
ببين مني كه خيلي وقت بود خيلي جاها نميرفتم امشب رفتم دعاي كميل خوندم گريه كردم منت سرت نميزارم براي خودم بود فقط
ببين قول ميدم اگه نميره من بشم آدم
قول میدم دیگه نگم برو بمیر
آره من همونم که اون شب بهش گفتم برام مردی اما مثل سگ دروغ گفتم
زدم به سیمه آخر
اتصالی کرد
حالمو گرفت!
حالا من یه برق گرفته ی زنجیری ام!
اینو به دیوونه بودنم اضافه کن...
دلم کمی مردن میخواد شاید حالمو جا بیاره
مخلص کلوم کی سراغ داره ؟ خریدارم
یه وقتایی بد نیست که نیم ساعت منتظر اتوبوس وایستی
یه وقتایی بد نیست که نیم ساعت زیر بارون راه بری
یه وقتایی بد نیست به نگهبان دانشکاه صبح بخیر بگی
یه وقتایی بد نیست زیر بارون خیس بشی
یه وقتایی بد نیست صبح به اون دختر کوچولو که میاد فال میفروشه یه لبخند بزنی
یه وقتایی بد نیست همه چیز و فراموش کنی و برای خودت نفس بکشی
چراشو نپرس چون نممیدونم فقط یه وقتایی...
دیگه نمیخوام چیزی برای از دست دادن داشته باشم می کنم همین جوری که الان هستم بمونم
بخواب دل من ...
بخواب دل من،
كه آسمان هميشه هست،
كه گريه هميشه هست ،
كه كوه هميشه هست ، كه درد هم...
بخواب دل من ،
كه تمرين نديدن بر تو مبارك ..
.كه نديدن و نشنيدن بر تو مبارك...
. كه خاكستري شدن بر تو مبارك.
بخواب ،
مثل آن كودكي كه پيچيده در زهدان مادر و رخ بر تابيده از دنيا...
گره خورده در تن خويش...
ديگر نخواهم گفت دلم گرفته ..
.ديگر نميگويم دلم ميسوزد...
ديگر نخواهم گفت دل تنگم ،
دلم تنگ نميشود نه براي دستي ...
نه براي مهري...
نه براي نگاه معصوم كودكي ،
نه براي ماندن و رفتن ...
ديگر سراغ بيداريت نميآيم ...
بخواب...
بخواب دل من...
زين پس منم و بيدلي !
من و زيستن بدون دل ،
دلي كه فقط برايم سوختن داشت و سايش...
سوختن داشت و شبهه ...
وقتي قامت رشيدي را خم شده ببيني ..
وقتي فرار" مادر"ي را ببيني و خاكستر شدن عاطفه را...
يا وقتي ببيني كه ويراني هم ، خراب ميشود...
وفتي همواره ببيني و ببيني و " بغض بباري" در دلت ،
چه سود از داشتن دل ، همان بهتر كه "بي دل" باشي و" بي آن" سر كني ...
دلت ديگر بهانه نميگيرد...
ميشوي يك راننده ي بيخيال سوار بر ماشين خوشرنگي كه صداي سيستمش ، گوش " خيابان " را ميخراشد و مي شوي همان عروسكي كه جلوي ماشين تاب ميخورد و
مي خندد... ومي خندد... ومي خندد...و ميخندد.
بخواب دل من....
بخواب....
حتي پس از مرگ هم ديگر " تو" را نمي خواهم ... " اهدايت "ميكنم اگر لايق اهد ا باشي
پ.ن.اين متنو از يه جايي پيدا كردم كه يادم نيست كجا بود
داشتم با صدای بلند آهنگ گوش میدادم که یه دفعه بابا اومد تو گفتم عکسا آمادس میدم به مامان یه صندلی آورد گذاشت کنارم گفت مگه درس نداری؟گفتم دارم گفت آها اینم جز درساتونه گفتم نه این زندگیمه
گوشمو کشید(به شوخی)گفتم دردم میگیره نکن گفت دوست دارم که باهات شوخی میکنم دیگه
تا اومدم بهش نگاه کنم رفته بود بیرون فکر کنم تا جلوی در برسه حتی یادش رفته بود چی بهم گفته
مردی که سال به سال خونه نیست.زنی که تو تنهایی غربت داره میسوزه.دخترایی که درس خوندن ،خوندن و حالا یکیشون دیگه بریده و اون یکی داره میخونه که اونم از اون خونه دور شه اما میترسم از اینکه اونم مثل اون یکی دختره ببره.لعنت به این زندگی آشغال
" اپیزود اول"
یادش بخیر ...
اون روزهایی که معلم کلاس اولمون ،خطهای دفترمون رو یه خط در میون ستاره میزد که بدونیم توی کدوم خط باید بنویسیم ...
- - -
" اپیزود دوم"
یادش به شر ...
اون روزی که موضوع انشا " می خواهید در آینده چکاره شوید؟ " بود و من نوشتم: می خواهم زن یک مهندس شوم تا من هم خانم مهندس شوم ...
یادش به شر وقتی خانم معلم من رو از کلاس بیرون کرد و من برای اولین بار طعم خانم مهندس شدن را پشت در کلاس چشیدم ...
- - -
"اپیزود سوم"
حالا که نیمچه مهندس شدم اما خیلیا به اسم مهندس صدام میکنن نمی دونم شر یا خیره اما میدونم هیچ حس خاصی توش نیست
تو عيد با لطف و عنايت آقايون صدا و سيما (كه نمي دوتم چه اجباريه كه همه ي فيلما رو پخش كنن)فيلم روز سوم به نمايش دراومد!واقعا لذت برديم...اگه آقايون زحمت نمي كشيدن ما كه فيلمو نمي ديديم!به نظر شما اين فيلم قبلا تو سينما اكران شده بود؟نه بابا!اين فيلم با اون فيلم فرق داشت.جدي ميگم.
اون فيلمي كه ما ديديم يه ذره اكشن بود(سيلي زده!واي واي)و همين طور يه ذره انحرافات اخلاقي داشت(تجاوز...)اما اين فيلمي كه آقايون تهيه كرده بودن يه فيلم براي همه ي سنين بود!
ديگه صحبت در اين باب يه جورايي...آره ديگه!
نوروز ... نوروز.... با تپش قشنگ بووود؟؟
سپیده: آسته میری آسته میای دنبالم...خوب میدونم دوسم داری یه عالم
امید: دل با تو...پاییزش بهاره... همخوانها: بهاره... ای عمر دوباره...همخوانها:دوباره...
لیلا فروهر: خوب میدونم اهل آسمونی.... اگه بری زمین میشه تنها....
ابی: به رهایی بگو آره ... بگو آره که جهان زیبا شه ...(البته منظور دکتر رهایی ما فک نمیکنم باشه)
شهرام کاشانی: آی دختره ... آی دختره .... بقیه اش رو گوش ندادم چی میگه
بیژن مرتضوی: هر وقت شروع میشد عوضش میکردم
راستین - که آخر نفهمیدیم چه نسبتی با ابی داره -: ظالم ... ظالم... منو میازاری و بس .... خانومه: لا..لالالا...لا...لالالا...لالالالالا...لالالا...
فارز: دختر تهرون...بیا...مخ میزنم زوود... بیا.... موهات پریشوووون.... بیا....این تیکه رو اگه بگم برادرا باز میخوان نصیحتم کنن....بیا
مهسا: دقیقا یادم نیست فقط میدونم دلش برا یه چیزی تنگ شده بود
سوزان روشن: اصلا تحملشو نداشتم....
فرهاد بشارتی: موسیقی بی کلام...
شهرام شب پره: اگه تو بیای پیشم حالا... با هم میریم میریم کوچه بالا .... قربونت میشم من ... برات میمیرم ... وای .... برات میمیرم....
افشین: یه چیزایی که بارون توش داشت...
سیاوش قمیشی: من میرم شاید که فردا ... رنگ تازه ای بیاره ... این تیکه هاشو یادم رفته ... میدونم هرجاکه باشم..آسمون همین یه رنگه....
و غیره...........
به قول حاجی ابطحی: همین جوری دیگه!!!
اون وقتا که نمی تونستم راستشو به مامانینا بگم نمی دونستم چه جوری زل بزنم تو چشمای بابا و بگم بابا من دوباره...
یادمه اون روزا با یکی آشنا شدم که هنوزم وقتایی که کم میارم بهم کمک میکنه همون روزا گفت این دفعه که بابا اومد ازش بخواه یه شب با هم برید بیرون و همون وقت باهاش حرف بزن،یادمه همین کارم کردم و همون جا به بابا گفتم
دیشب،دیشب یکی از قشنگ ترین شبای زندگیم بود بابا واقعا مال من بود مال خود خود من.وقتی از دکتر بر میگشتیم باید میرفت ماشین و از تعمیرگاه میگرفت.منم باهاش رفتم بعدش با هم رفتیم عباس آباد .خدا جونم مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.به خاطر بابایی که شاید خیلی وقتا برات وقت نداشته باشه اما یه شبایی مثل دیشب میشینه و تا ته بچه بازیاتو نگاه میکنه،تموم تعریفای بچه گانتو گوش میده و حاضره تو اون هوای سرد به خاطر تو باهات بستنی بخوره مرسی.خدا چون مرسی که بابام هنوز یادشه یاغی کوچولوش دخملشه و بهش احتیاج داره.
به زهره:
دلم می خواد وقتی دوباره می بینمت؛ خودم رو محکم پرت کنم تو بغلت و بهت بگم: کثافت دلم برات تنگ شده بود !
به علیرضا:
می دونی عزیزم، من دیگه پسرای قد بلند رو دوست ندارم ...!
فقط بر حسب عادته که هنوزم وقتی از کنارشون رد میشم، بر می گردم و پشت سرم رو نگاه میکنم ...
تو چی؟! هنوزم بوی عطر زنونه تو رو با آسانسور بالا می کشه؟!