به این روزام خیلی مشکوکم آخه زیادی آرومه!!!!
اینجا خندیدن..چه از روی ترس باشه،چه از روی تعجب ، چه هیستریک ، از ته دل خندیدن محسوب میشه
شهرام عزیز منو به یه بازی دعوت کرده بود که اسم سه تا کلمه ای که بهم امید میده رو بگم
سه تا کلمه ی من: آینده ، مامانم ، بابام
منم از این سه نفر دعوت میکنم که جوابشونو بگن:
نکته دان ، آدم ، جیپسی
خدايا به شدت حالم ازت بهم ميخوره
پ.ن.اين روزا يكي هي داره گند ميزنه به حالم.نميدونم اسمش چيه ولي من خدا صداش ميكنم
پ.ن.برگه ی سیالاتمو در حدی سفید دادم که استاد میتونه اسممو لاک بگیره از اون برگه دوباره استفاده کنه!!!
پ.ن. آخر.جمله ی اولم هیچ ربطی به امتحان سیالانم نداشت(فهمیدی؟)
یکی برام نظر گذاشته بود که متن قبلیمو تو یه بلاگی خونده بود
من اصولا وقتی یه چیزی رو کش میرم میرم به صاحبش میگم این از این
این متن من مال حدود آذرم بود که حذفش کردم دوباره گذاشتم
تو کلوبمم گذاشته بودم که حذفیده!
میخوای باور کن میخوای باور نکن چه کارت کنم خوب
ببیم خدا جون من قول میدم دیگه هیچ پسر قد کوتاهی رو مسخره نکنم در عوض تو هم قول بده دیگه از این شوخیای شهرستانی باهام نکنی
پ.ن.به شدت مطمئن شدم که چوب خدا صدا نداره
از بازی کردن خوشم میاد
از بازی دادن خوشم میاد
از اسباب بازی بودن و اسباب بازی شدن و اسباب بازی کردن بدم میاد
از هیجانی که بخواد ارزشام رو به بازی بگیره بدم میاد
از شک کردن بدم میاد
هر چند از مطمئن بودنم بدم میاد
از غریبهها خوشم میاد
از اینکه غریبهها رو بیارم تو رویاهام خوشم میاد.
از نزدیک شدن به آدما خوشم میاد.
از اینکه سرم به سنگ بخوره خوشم میاد.
حتی از اینکه سرم هی به سنگ بخوره هم خوشم میاد.
از اینکه بترسم یه هو و عوض بشم بدم میاد.
از اینکه یه هو آدم تکون بخوره و فکر کنه شاید من اشتباه میکنم بدم میاد.
از اینکه از رو قواعد و اصول بازی کنم بدم میاد.
از تناقض خوشم میاد.
از تناقضای خودمم خوشم میاد.
از توضیح دادن خودم بدم میاد
خیلی بدم میاد.
از اینکه آدما توضیح بخوان هم بدم میاد.
از ضعیف شدن خوشم میاد.
از اینکه گارد نگیرم و نقطه ضعف بدم تا بتونم نزدیک بشم خوشم میاد.
از اینکه بعضیا فکر میکنن آدمای قوی دوست داشتنیترن بدم میاد.
از آدمای احمق بدم میاد.
از اینکه شب روی تخت بخوابم بدم میاد.
از اینکه روی زمین سفت بخوابم خوشم میاد.
از اینکه تنهایی سفر کنم خوشم میاد.
از اینکه آدمایی که ارزش ندارن رو تو رویاهام راه بدم بدم میاد.
از اینکه اساماس بزنم دیگه بدم میاد.
از تلفن زدنی که کسی گوشی رو برنداره بدم میاد.
از وقت تلف کردن خوشم میاد.
از دخترای لوس خوشم نمیاد
ولی از دخترایی که لوس نیستن و خودشون رو لوس میکنن خوشم میاد.
از خیره نگاه کردن به غریبهها خوشم میاد.
از نگاه کردنِ از نزدیک به دو نفر آدمی که همدیگه رو بوس میکنن حتی اگه همدیگه رو دوست هم نداشته باشن و الکی بوس کنن خوشم میاد.
از بغل کردن خیلی خوشم میاد.
از درد کشیدنم خوشم میاد.
از سفت شدن و کشیده شدن عضلههای گردن خیلی خوشم میاد٬ به شرطی که از خنده نباشه ٬ یا از درد باشه یا از گریه.
از پاک کردن اشک یه نفر اگه آروم گریه کنه خیلی خوشم میاد.
یه ساعت بود که جهت گردشش برعکس (پادساعتگرد) بود٬ از اونم خیلی خوشم میاد.
از ساعت مچی وحید که توش هیچ عدد و رقمی نداشت و کلاً یه عقربه فقط داشت هم خوشم میاد.
از آدمایی که خیلی واقعین و همهش تو واقعیتن خیلی خوشم نمیاد.
از دریا خوشم میاد.
از آبی دریا خوشم میاد.
از رنگ آبی خوشم میاد.
از رنگ چشمام خوشم میاد.
از نقاشی کشیدن رو تن یه نفر دیگه خوشم میاد ٬ به خصوص با نوک انگشتام.
از آروم حرف زدن زیر گوش طوریکه موهام روی صورتش بیفته و لبام به گوشش بتونه بخوره خوشم میاد.
از اینکه هنوز بغلکردن خاص خودم رو دارم خوشم میاد
از بارون خوشم میاد.
از راه رفتن زیر بارون خیلی خوشم میاد.
از بغل کردن کسی که زیر بارون تند خیلی خیس شده و داره آب ازش میچکه و لباساش چسبیده بهش خوشم میاد .
اگه گریه کرده باشه اونوقت خیلی بیشتر خوشم میاد.
از اون ضربالمثله که میگه از هر دست بدی از همون دست میگیری هم خوشم میاد..
از دختر کوچولوی توی قصه که داره قصه میگه خوشم میاد.
از بچه دار شدن بدم میاد.
از اینکه مادر کسی باشم بدم میاد.
از اینکه این همه قاطی میکنم خوشم میاد.
از پیغام گذاشتن رو تلفن بدم میاد.
از اینکه بعضی وقتا مجبور میشم مؤدب باشم و خونهی کسی که میرم تلفن حرف نزنم بدم میاد.
از کف دستم بدم میاد.
از خوندن کف دست آدما خوشم میاد.
از خوندن قیافهی آدما خوشم میاد..
از نگاه سرد خیلی خوشم میاد.
از پاک کردن دونهی اشکی که داره رو صورت میغلته و میاد پایین و هنوز گرده خیلی خوشم میاد.
از اینکه با پشت انگشتم صورت و گردنش رو ناز کنم خوشم میاد.
از اینکه انگشتام بلدن رو تنش اونجوری که باید بلغزن ٬ بلغرن هم خوشم میاد.
از اینکه هنوز به خدا اعتقاد دارم خوشم میاد.
از اینکه کاری به کارای خدا ندارمم خوشم میاد..
از اینکه کلی حرف با خودم ببرم سفر و دست نخوره برگردونم بدم میاد.
از تلفنای نصف شب خوشم میاد.
از اینکه هنوز دلم واسه خیلی چیزا و خیلی کسا تنگ میشه خوشم میاد
از چیزی که دارم بهش فکر میکنم بدم میاد
ازش میترسم
ازش خیلی میترسم
از تو هم میترسم
از آخرشم میترسم
و ترمودینامیک را ۲۰ میگیریم تا مشتی باشد در دهن امریکا و دوستان
پ.ن. خیلی خیلی خیلی شارژم تو رو خدا ضد حال نزنید
پ.ن. اندر پ.ن.من قبلنم به شاهکار بودن خودم اعتراف کرده بودم تخویل نگرفتید دیگه!
پ.ن.این پست مال چند وقت پیش بود اما امروز نمره ها اومد.هه واقعنی ۲۰ شدم
تا ظهر کاملا سیب زمینی بودم نه احساسی نه حسی نه چیزی اما الان نه.الان یه چیزی داره سنگینی می کنه چیشو نمیدونم!...
من خیلی ظریف و بی تربیتم...به وقت اهمیت نمیدم...از کلاس گذاشتن متنفرم...من کلا آدم راحتی هستم یه ادیب خوشکل می گه بی خیال دنیا.. بابا رو ببوس!!!به مامان لبخند بزن!!!بعدشم نوبته منه
پ.ن.خودتو خسته نکن اون آرامش قبل از طوفان بود!
پ.ن.اندر. پ.ن.مامان تا کی میخوای زور بگی؟من یه وقتایی اینجا راحتم دیگه بقیش مهم نیست
برای فرار از یه چیزایی پناه میبری به یه چیزای دیگه.داری اشتباه میکنی خودتم اینو میدونی اما سعی میکنی به روی خودت نیاری.تویی که خونه رفتنت همیشه دلیل داره همیشه علت داره یه هویی میری خونه.اونم وقتی که هیچ کی نیست! نمیخوای یه پنج شنبه جایی باشی که به اندازه ی همه ی آدما حرف بشنوی.تحمل اینکه زل بزنی تو چشای یه عده آدم و جوابشونوندی رو نداری.تویی که همیشه به حاضر جوابی معروف بودی نمی ری جایی که باید به اندازه ی همه ی کارای کرده و نکرده تو زندگیت جواب بدی!!!...
راستش اینکه گوشیت 4 روز تموم خاموش باشه ، اینکه 4 روز نیای آفا و کامنتاتو چک نکی،اینکه 4 روز تموم هر کی زنگ میزنه خونه جواب ندی،اینکه سنگینی جدایی عزیز ترین کساتو تحمل کنی چون نمیخوای بازم برگردی سر پله ی اول چیزاییه که در مقابل حرفایی که بعد از مرگش سختیشونو تحمل کردم فقط وفقط به خاطرخودم!
مامانی بازم فاصله ی من وتو بیشتر شده.کاش این روزا میتونستم رو گوشای توحساب کنم.شاید از دست این بغض لعنتی راحت میشدم.شاید تو میتونستی به اینا بفهمونی خفه شن
بابایی بازم نتونستم به جز حال و احوال چیزی برای گفتن بهت داشته باشم!(آخه اصلا نبودی)
پ.ن.لعنت به من که فقط خودم میفهمم چی می گم و چی می نویسم
آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد:یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه.اسم این دومی رو گذاشته دین.
آدمیزاد به صورت طبیعی تولید میشه ، اما حس میکنه طریقه ی به وجود اومدنش غیر طبیعی بوده.برای همین زیاد دوس نداره راجع بهش حرف بزنه.بوجود می آرنش،اما ازش نمی پرسن خودش دلش می خواد یا نه.
آدمیزاد در کنار غریزه های مثل تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه ی مفرط دیگه هم داره :سر و صدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن.
آدمیزاد حتی نسبت به خودشم بخیله .برای همینه که قانون رو در آورده.میگه اگه من حق ندارم فلان کار رو کنم پس بقیه هم نبایست حقش رو داشته باشن.
به علاوه آدمیزاد موجودیه که میخ می کوبه،موزیک دلخراش میزنه و واق واق سگش رودر میاره.بعضی وقتا هم آروم میگیره.اما اون وقت دیگه مرده.
به من گفتند تو مرده ای
دیشب اصلا گریه نکردم
به من گفتند تو مرده ای
من گریه نکردم
جیغ نزدم
امّا تو برنگشتی
من که گفته بودم هرجا بروی با تو می آیم
پس چرا مرا نبردی؟
من دیشب اصلا گریه نکردم
به من گفتند تو مرده ای
و من مجنون شدم
و همه چیز را شکستم
و تو مرده بودی و نبودی که مرا آرام کنی
دیشب من گریه نکردم
به من گفتند تو مرده ای
و من چشمانم را بستم و تو را دیدم
که می ایی و دستانم را می گیری
شنیدم که گفتی گریه نکن
روزی دوباره همراه می شویم
و لبخند زدی
و ساعت ها مرا نوازش کردی
به تو گفتم: پس چرا من بیدار نمی شوم؟
لبخند زدی و گفتی:
مگر نمی دانی؟
تو دیشب در خواب مرده ای!!!!!!!!
تموم شد ،همه چی تموم شد...
تفطه
سر خط
پ.ن.3 روزه که دیگه نیست!!!۳ روزه پیش خداس
حالا زوده که بفهمی چی شده!نگفتی بر نمی گردی!
9 اردیبهشت 1387
دیگر در این زمانه دوست ندارم!
انگار این روزگار چشم ندارد
یك روز من و تو را
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر كسی را كه دوست بداری
حتی اگر یك نخ سیگار
یا زهر مار باشد از تو دریغ میكنند!
پس من
با همه وجودم خودم را زدم به مردن
تا روزگار دیگر كاری به كار من نداشته باشد.
یه دیوار راست بهم نشون بدید میخوام ازش بالا برم
پن۲.استعداد وافر من تو ترمودینامیک ۲ قابل تحسینه!
پ.ن.۳.هیچ ربطی به هم ندارن؟عجبا!دیوار راست میخوام تا با بالا رفتن ازش آنتروپیم کم شه
پ.ن.۴.حالا دیدی ترمو۲ من معرکس!!