یه وقتایی باید بالا بیاری.یه وقتایی باید بالا بیاری که بالا آورده باشی...
آهای تو..یعنی اینقدر واجب بود؟
تو چرا؟یه بار تو رو خدا فقط یه بار به آلبوم بچگیامون نگاه کن.چه فکری کردی لعنتی که اون اس ام اسو بهم زدی؟
-سلام استاد
+مریم جون گل من
-سلام عرض کردم استاد
+سلام خانم خوب.اتفاقا منتظر بودم که بیای می دونستم برای نمرت یه سر دوباره میای
-(جانم؟!!)استاد چی شد؟راه داره؟
+پسر منو تا حالا ندیدی؟
-نه استاد
+تو حیاط چی؟
-نه استاد
+بچه ها هم بهت نشونش ندادن؟
-نه به خدا استاد(بابا پسرت دوست دختر داره بی خیال شو دیگه)
+اتفاقا اونم نیم ساعت پیش اینجا بود داشت پروژشو انجام میداد.چرا زودتر نیومدی؟
-(نمیدونستم میتونم کف دستمو بو کنم)استاد خودتون فرمودید ۵ .منم همین ساعت اومدم دیگه
+می خواستی اپلای شی؟
-(من یه حرفی زدم تو چرا جدی گرفتی)یه جورایی آره
بعد یه ربع شروع کرد به توضیخ درباره ی نمره ها دادن.حتی جرئت نکردم در اتاق رو ببندم همون جلوی در وایستادم.
از فردا نمیتونم سرمو تو دانشکده بلند کنم(از بس پیش اون پسر ۸۴ اییه ی دانشکده گفت مریم و مریم جون!)
آخرش:حال استاد خوب بود یعنی؟
با کلی خوشحالی زنگ زدم بهش میگم نمره ی انتقال حرارتم این شده بر گشته میگه برات ترامادول پیدا کردم نمیای بگیری؟
میشه وقتی من یادم نیست تو هم یادم نندازی چقدر احمق و ضعیف شده بودم
چطوره که شما باید پای نذراتون بمونید اما من نه؟شما باید پای سفره ی حضرت زینب(؟)و روضه هایی که نذر کردید بمونید اما من نه؟فهیمه واقعا از تو انتظار نداشتم.تویی که این روزا اینقدر باهات احساس نزدیکی میکردم تو باید این حرفو به من بزنی؟مامان جون شما چرا؟شما که به قول خودتون یه فاکتور مهم برای عروساتون اینه که نمازبخونن شما چرا؟وحید تو هم؟تو حتی دست حامد هم از پشت بستی...
چی شد که همتون دیرو ز با دیدن یه تغییر کوچیک تو من(یه تغییر خیلی خیلی کوچیک)شروع کردید به نقد کارای من؟منو باش فکر می کردم باید انتظار شنیدن یه همچین حرفایی رو فقط از طرف خونواده ی بابایینا داشته باشم!منو باش که فکر میکردم فقط به ظاهر و شخصیت عمه و دختر عمه ها و پسر عمه هام می خوره که از این حرفا بهم بزنن!حتی علیرضا هم با اون همه جوش آوردن اولش خیلی راحت(؟)باهاش کنار اومد اما شما بعد ۲ سال دیروز فقط به خاطر تغییر تو نوع روسری پوشیدنم(!!)همه چی دوباره یادتون اومد؟به نظر خودتون ابلهانه نبود؟
چرا نمیزارید خودم راهمو ادامه بدم؟اون جایی که غلطه که غلطه(اصلا به جهنم)ولی اونی که به نظر خودم(حداقل به نظر خودم)هیچ مشکلی نداره...چرا همتون شروع میکنید به ...
شماها خودتون اصرار داشتید وقتاییکه مامانت نیست خوابگاه نرو بیا اینجا.یادتون نیست؟براتون افت داشت نوتون بره خوابگاه.فکر میکردید همه میزارن رو حساب اینکه بابای من ایده آل شما نبوده...یادتونه همین حرفا رو بهم زدید؟خوب البته که حق دارید.نه من نه بابام هیچ کدوممون ایده آل شما و دخترتون نیستیم...
میتونستید این چند روز هم منو یه جوری تحمل کنید بعدش قول میدادم گورمو گم کنم برم پیش همونا.نمیتونستید؟(واقعا)
یه وقتایی واقعیت اونقدر به آدم نزدیکه که تا از روت رد نشه نمیتونی احساسش کنی!نمیدونم شاید حسم داره بهم دروغ میگه ولی میترسم از اینکه چیزی که ازش میترسم سرم بیاد...همين روزا
دانشگاه با اعمال شاقه(شاغه؟)...خدا به خیر کنه عاقبت کارای منو و خدا خفه کنه صدای کارای منو!
لعنت به روزایی که آدم فلش بک میزنه به روزایی که برای همیشه تموم شده.دیگه داشت یه چیزایی یادم میرفت
هی تویی که حسش نیست اسمتو بیارم
اینقدر حماقت هامو به روم نیار
کودک درونم که بمیره
منم یه گوهی میشم مثل بقیه!
این نیز بگذرد
ما نیز هم
.
.
.
بیچاره آب
بیچاره قرص
بیچاره من
منم و۲۰۰ صفحه اخلاق و ۸ تا درس زبان و ۷ ساعت وقت و یه عالمه خواب!!!کسی میدونه باید چی کنم؟
پ.ن.۱.وحید:یه دور روزنامه وار بخون تا دستت بیاد
پ.ن.۲.مامان:تا میتونی سر جلسه حتی شده چرت و پرت بنویس فقط هیچ سوالی رو خالی نزار!
پ.ن.۳.دوستم:شب نخواب!!!!
پ.ن.۴.الان سه تاشونم خوابن!!!!!!!!
پ.ن.۵.چه کسی قراره به داد من برسه؟
قالب بلاگ یه چیز کاملات شخصیه نمیخوام نظراتونو دربارش بدونم
قلابتو بدونه طعمه بنداز.اینجا پره از ماهیهایی که از زندگی سیر شدن!
پ.ن.هی یاد حرف اون آقاهه میافتم که میگه "خودکشی ممنوع"!یعنی باید باور کنم؟