تبليغاتX
...!
تویی تنها بهونه ی بهونه گیریای من
پ.ن.بابایی اگه من تو این یه ماه فقط دوازده شب خونه بودم تو از همین دوازده شب هم فقط دو شبشو بودی!به این چی میگن؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:20  توسط   | 

مرسی از همه ی اونایی که این روزا هر کدوم یه جور خودشونو بهم اثبات کردن. لعنت به همه ی اونایی که رفتن و با رفتنشون خوره ی رفتنو انداختن تو جون آدم! به قول یه خدابیامرزی این خراب مونده تا کی؟

یه روز تو دهن همه ی اونایی میزنم که این روزا بد جور حالمو گرفتن

پ.ن.رفتن تو پست قبل به هیچ وجه رفتن تو این پست نیست!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:46  توسط   | 

امروز هر چی بینمون بود از بین رفت.امروز حرفایی که تو این دو سال تو گلوت گیر کرده بود بهم زدی.امروز منو به خاطر همه چی پشیمون کردی.امروز کاری کردی که بغض دو سالم شکست.امروز منو از کرده هام پشیمون کردی.این حقم نبود.من به تو چه کار داشتم؟

عوضی چطور تونستی بگی بازم بر میگردی؟ها؟چطوری؟

من به خاطر تو هیچ کاری نکردم.هنوزم دوسشون دارم اما فقط اونارو نه تورو.همه مونده بودن چطور میتونستم باهات بسازم اما امروز فهمیدن،من فقط باهات می ساختم.

مامان خودش گفت پشیمونه.گفت فکرشم نمیکرد این جوری باشه.نباید میومدم.نباید اینجا رو انتخاب میکردم.به اصرار مامان بود؟نمیدونم.خودمم دوست داشتم.حالا فقط دوست دارم برگردم.برم تا دو ماه بعد.برم.آره دوست دارم برم.فقط برم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:57  توسط   | 

برای اولین بار تو عمرم رفتم بهشت زهرا!

بـــــــــــــــــه خدا جون چه کردی تو!چقدر اون دنیا شلوغ پلوغه با این همه مرده

ببین خدا جون یه وقتی هوس نکنی منم بندازی تو یکی از اون چاله های نیم متریا!درسته من زیادی نق(نغ؟) می زنم ، یه وقتایی تند میرم ،خیلی وقتا هم از دست عالم و آدم و معمولا از دست خودت شاکیم...ولی خوب اینا دلیل خوبی نیست هر چی باشه الان همچین بگی نگی انگیزه پیدا کردم طوری که مردن بدجور ضد حاله

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:34  توسط   | 

انگار همیشه قراره من باشم و این فاصله ی کوفتی.آهای رفیق،با تو کاری ندارم!این دفعه حرفم با یکی دیگس:تو که رفتی که رفتی آخرشم نفهمیدم قراره برگردی یا نه اما دیدم که برنگشتی.اما تویی که طرف صحبتم با توس.پس چرا این یه ماه تموم نمیشه؟

پ.ن.سوئد از ایتالیا هم دورتره

پ.ن.رابطم با خیلیا به هم خورده سعی کن تو جز اونا نباشی!(عجیب حال میکنم با "تو"وقتی مخاطب نداره)

پ.ن.هیچی از این این پستم نمیفهمید با این جمله بندی قشنگش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:42  توسط   | 

یه وقتایی نباید اجازه داد کسی بهت لطف کنه چون یه مدت بعدش یه چیزی بوجود میاد به اسم "منت".حالا طرف هر کی میخواد باشه ، باشه.من غلط کنم دفعه ی دیگه بازم خر کسی بشم!

راستی رفیق من واقعا به خاطر برخورد زشتم متاسفم.درسته تو،تو روم نزدی اما خودم دوزاریم افتاد.من دقیقا وقتایی به یاد تو میافتم که کم آورده باشم.(این رفاقت مال یه دوستیه یه سالس سو ئ تفاهم نشه)

راستی خدا جون شکرت به خاطر بابایی که هر ده پونزده روز یه بارم که شده وقت میکنه با خونوادش شام بخوره!!

مامانی از شما هم معذرت میخواتم که زود قضاوت کردم.اما هر چی که فکر میکنم میبینم من نمیتونم درکت کنم، آخه من اندازه ی شما ذوق و شوق ندارم.نمیدونم،شاید منم یه روز دخترمو بپیجونم که با خونواده ای که خیلی وقتا ازشون دورم باشم،واقعا نمیدونم!

عروسکمم شوهر دادن به دختر خالم!

پ.ن.یه ذره طولانی شد آخه یه چند روزی بود که چیزی نمینوشتم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:32  توسط   | 

یه آدم الکی دپِ الکی خوشم.الان چه مرگمه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:58  توسط   | 

من بدبینم

هم به ذات تو

هم به جنس تو

پ.ن.اگه بازیه خوب بگو منم بازی کنم، قول میدم بد بازی نکنم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:32  توسط   | 

چطور تونستی اونجوری زل بزنی تو چشامو بگی تو دیگه حرف رفتنو نزن؟اخه این خراب مونده تا کی؟حامد هم داره میره(واقعا خوش به حالش؟)

نمیدونم شاید منم اگه جای تو بودم و شرایط تو رو داشتم  اون قدر عصبی میشدم و کم طاقت.یعنی منم موقع کنکورم اینقدر کم طاقت شده بودم؟اما یادمه زمان من حو خونه خیلی آرومتر بود...ولی طفلی مامان که باید ما رو تحمل کنه.منو تو رو بابارو هممونو.

تازگیا یکی پیدا شده که میگه خره دوست دارم...یعنی چی؟یعنی خر شو و باور کن دوست دارم؟یعنی اینقدر خری که باور میکنی دوست دارم؟یا...؟نه خدایی یعنی چی؟بهت برخورد نازنازیه من؟نه نه این دفعه نو ساری...

راستی بابایی سهم من فقط همون یه ساعت اول بود؟

پ.ن.تلفن خونه یه طرفس...فعلا نمیرسم نظرارو جواب بدم پس تاییدشونم نمیکنم اما خوندمشون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:41  توسط   | 

بازم فاصله که از یه طرف کم میشه و از اون ور داره زیاد میشه.(واقعا کم میشه؟؟)

پ.ن.انتخاب جدید؟لعنتی اشکمو در آوردی

پ.ن.سرنوشت جدید؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:14  توسط   | 

هر سه ساعت دو تا...طبقه ی دوم دانشکده ...خیابون حافظ...۸تومن پول ترجمه...پارک دانشجو...یخ در بهشت(دوست نداشتم قبلنا)...تاب بازی...کی گفت بشینی که نتونی بلند شی دختر...فال حافظ...من و توبه تو فالم...تو تو فالم...آمرزش!!!!!...دختر و پسری که نفهمیدم چه مرگشون بود...بوس آخرش...فعلا خداحافظ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:53  توسط   | 

عاقلانه اش اینه که

وقتی واسه اونی که دوستت داره

نه وقت داری نه انرژی...

واسه اونی که دوستم نداره کلا تعطيل شم !

البته عاقلانه اش اینه

!جاهلانه اش این نیست

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 8:27  توسط   |