تبليغاتX
...!

زدم به خاکی،یه مدت نیستم.می خوام پیدا کنم خود گمشدمو.تو یه جایی به غیر از جایی که الان هستم!شاید اونی که باید راشو پیدا کنه منم نه کس دیگه ای!فعلا...

پ.ن.تموم نظراتونو خوندم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:38  توسط   | 

و چقدر می ترسم،

وقتی که بر می گردي

تو خود باشی و من ديگری ...!

و شاید برعکس

من خود مانده باشم و تو دیگری شده باشی

میترسم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:59  توسط   | 

می خواستم بیام و به یادت بنویسم اما یادم افتاد خیلی وقته از یادم رفتی!

امروز تولدته رفیق.خوب که چی؟مگه اون روزی که اونقدر خودخواهانه رفتی و گفتی تو نخواستی که بمونم به فکر فردای من بودی که من حالا به فکر اون دنیای تو باشم و برات یه فاتحه ی ناقابل بخونم؟

یه شیفت دیلیت کافیه تا تموم خاطره هامون از بین بره!تموم عکسامون،فیلمامون،تلفنای ریکورد شدمون،چتامون...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:5  توسط   | 

وحشتناکه که سرنوشت آدما تو یه مهمونی که توش یه چایی میدن و یکی دو تا میوه شیرینی،تعیین بشه

پ.ن.یعنی تعبیر دعای مامان بزرگم وقتی میگه خوشبخت شی الهی...اینه؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:54  توسط   | 
خبر دیروز رو خوندی؟:"مرگ یه دختر در حوالی خودش"l
قشقرق به پا کرده این خبر!
مهیج،مهیج است
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:32  توسط   | 
میگن یه خدایی اون بالا بالاها هست که میده و من تنهاچیزی که ازش دیدم این بوده که ازم بگیره!خدایا اسم ببرم؟می خوای یادت بندازم همه ی اون چیزایی که تو این سالها ازم گرفتی؟دوم راهنمایی من یادته؟وقتی 16 سالم بود چطور؟یادته وقتی 17 سالم بود؟بازم بگم؟همه ی این دو سال به کنار همین سه ماه پیش رو چطور؟یادته ست یا نه؟نه؟این چند روز و چند شب هم به حهنم دو شنبه شب چطور؟
چه کارشون کردی خداجونم؟ها؟بگو دیگه!چشاتو میبندی ببینی چی تو دستامه همونو ازم بگیری؟
یه وقتایی می خوام بگم لعنت به همه چیز وهمه کس حتی تو!اما بعد میترسم،ترسوندنم،نمیدونم چرا اما میترسم!از اینکه بازم بیای و بگیری می ترسم...این دفه با تموم ترسی که از تو،تو وجودمه ازت میخوام.خدایا این یه دفه نه
خدایا یادت باشه یه بار ازم گرفتی این دفه بهم نشون بده میتونی نگه داری،می تونی بدی!این دفه خدا بودنتو نشونم بده . خدایا،ثابت کن
حدایا مریضا روچجوری شفا میدی؟خدایا بهم نشون بده کاریم هست که فقط تو بتونی انجام بدی
خدایا یه بارم که شده برای منم خداباش
خدایا تو یه کارگردانی با یه فیلم نامه با یه سری دیالوگای ثابت که هر دفه فقط بازیگراشو عوض میکنی،خدایا بهم نشون بده می تونی فیلم چدید هم بسازی
پ.ن.بهم گفتن باهات دوست باشم اما دل و رمق دوستی هم برام نذاشتی!
پ.ن.مامان تو رو خدا ازم نپرس چت شده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 8:14  توسط   | 
اصلا اعتراف میکنم،اعتراف میکنید،اعتراف می کنند
به اینکه
من،من نیستم
باور کن
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:1  توسط   | 
از خواب که بر خواستم
فرشته ی سمت چپ مشغول نوشتن شد
فرشته ی سمت راست
          سال هاست  چیزی ننوشته است
پ.ن.از ...(نمیدونم!)

پ.ن.توبه لازمه...نمیدونم!!!شاید...!

پ.ن.آخر.یه چیزی بهم میگه هنوز نه

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:5  توسط   | 

شرط اول پای تو
شرط دوم از من قبول (حتی با چشم های بسته)
شرط سوم را نمیدانم
شرط سوم شرط سوم است
نمیدانم چه بلایی بر سرم خواهد آورد
چاره چه کنیم؟
شرط از پهلویمان در رد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:48  توسط   | 
ستاره آی ستاره از اوج اسمونا بگو تا بشنون نامهربونا
چرا باید بمونن حالا تنهای تنها اونا که بودن عمری همدم ما؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:56  توسط   |