تبليغاتX
...!
خدایا

اونقدر بهم توان بده

...که بتونم آدما رو تا «آخرین جمله» تحمل کنم

پایان ِ کلمه ها

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:21  توسط   | 

تو میگفتی

 زمانی دور یا نزدیك ؛

فریب زندگی

ما را ، مرا از تو ... تو را از من

 جدا سازد

 و من باور نمی كردم.

تو میگفتی زمان صد چهره افسرده هم دارد ، جهان تنها گرمای محبت نیست

و من باور نمی كردم.

تو میگفتی

 و افسوس اكنون هر یك جدا از هم ، راهی در پیش رو داریم.

ومن تنها تنها بارها از خویش می پرسم :

 چــه خـــواهـــی كــــــــــــــــرد؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:46  توسط   | 

یکی اون بالاهاس...

اینطور می گن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:48  توسط   | 

! مدتیه خیلی آروم شدم... خیلی میریزم تو خودم

!حالا نمی دونم خانوم شدم یا داغون ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:35  توسط   | 
یه وقتایی حتی دل کندن از چیزایی که آدم خیلیم بهش وابستگی نداره به اندازه ی خداحافظی از بهترینای زندگیت سخته!

پ.ن.این رسم خداحافظی نبود رفیق.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:8  توسط   | 

یه روزایی بود که گذشت،حالا خوب یا بد....

یه بار حرم امام رضا س که جلوی چشماته و اشکتو در میاره و تنها چیزی که یادته نزر برای سلامتی یه دوسته...

بی شرمانگی اعتراف به کارای خوب و بدته بدون اینکه به عکس العمل دیگران فکر کنی.

خدایی که حس میشه نه تو سجاده و جانماز،نمیدونم چه جوری ولی یه شب با تموم وجود ...

آدمای جدیدی که دیدیشون و دیدنت و ندیدیشون و ندیدنت!

غروری که نشکست چون تمام تلاشتو کردی که یادت نره اگه یه زمانی به یکی احتیاج داری که دستاتو بگیره ولی اون نیست دلیلی نداره دستتو به روی هر کسی دراز کنی.شاید بشه اون وقتا دستتو بزاری رو زانوی خودت و پا شی!

التماسی که کردی تا یه عده تو زندگیت نباشن

یه روزایی بود که به تهش رسیدی ولی هیچ فکر احمقانه ای به ذهنت نرسید و  فقط گفتی تموم میشه

یه راه هایی بود که نباید میرفتی اما رفتی و تهشو دیدی حالا دیگه نمیترسی ولی طرفشم نمیری

آدمایی بودن که شناختیشون ،شایدم شناختنت

یه دروغایی بود که گفتی و بعد مثل بچه ها اعتراف کردی که من دروغ گفتم

ترسیدی که شاید خدا هم دوستت نداشته باشه

دور بعضیا یه خط قرمز کشیدی

روزایی که به خوشبخت بودن یا بد بخت بودنت فکر نکردی

گریه هایی که کردی و اشکایی که ریخت و دعاهایی که جواب داد و جواب نداد

شبایی بود که اجازه نداشتی بری خونه(کی گفته فقط پسرا رو از خونه میندازن بیرون؟ها کی گفته؟)

پریدی،پر دادی.شاید این وسط پر زدنم یاد گرفتی

اما هر چی بود تموم شد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:6  توسط   |