تو میگفتی
زمانی دور یا نزدیك ؛
فریب زندگی
ما را ، مرا از تو ... تو را از من
جدا سازد
و من باور نمی كردم.
تو میگفتی زمان صد چهره افسرده هم دارد ، جهان تنها گرمای محبت نیست
و من باور نمی كردم.
تو میگفتی
و افسوس اكنون هر یك جدا از هم ، راهی در پیش رو داریم.
ومن تنها تنها بارها از خویش می پرسم :
چــه خـــواهـــی كــــــــــــــــرد؟!!
پ.ن.این رسم خداحافظی نبود رفیق.
داری ازم میگیریشون،میفهمی؟نمیدونم تقصیر تو هم بود یا نه!نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!
وابستگی من بهشون کمه اما صفر که نیست،خیلی که باهاتون باشم کلافه میشم اما زده که نمیشم!
تو با اینجا موندنت مامانو اینجا نگه میداری،بابا رو برای همیشه برای خودت می خوای.دو سال اونجا موندن من به این امید بود که مامان میاد،اما حالا دیگه باید دور همه چی رو یه خط قرمز بکشم،پس شما هم دور من از همین خطها بکشید...
نمی دونم نتیجه ی حماقت توس یا اعتبار زیادی که پیش ما داشتی که تموم برنامه هاشونو به خاطر یه امتحان کوفتی تو به هم ریختن.قرار بود بیای قرار نبود این جوری بشه!حالا چرا دادشو سر من میزنی؟چرا عصبانیتشو سر مامان خالی میکنی؟بس کن بچه جون.اگه قرار ه حال یکی گرفته باشه اون یه نفر مامان بیچارس،اگه قرار باشه الان برنامه های زندگی کسی به هم ریخته باشه اون یه نفر مامان طفلیه!بس کن تو رو خدا!
بهونه ی اول و آخر رو تو دادی دست بابا اگه تا دیروز میگفت کنکورش حالا از امشب میگه دانشگاش.می تونی اینا رو بفهمی؟بفهم تو رو خدا خودخواه من
می فهمی چرا عصبانیم؟چرا ناراحتم؟چرا هنوز بهت تبریک نگفتم؟چرا خونه نیومدم؟چرا شیرینی نخواستم؟
توهم دیگه گریه نکن.
تو تموم گریت به خاطر اینه که از من بهتر نشدی،مامان تموم اعصاب خوردیش به خاطر باز تو غربت موندنشه،دغدغه ی خونواده ی مامانینا اینه که مامان بازم باید اینجا بمونه حالا با یه بهونه ی جدید،منم تموم فکرم اینه که از این به بعد به هیچ وجه نمیتونم به مامان دلداری بدم،بگم چی؟بگم چهار سال دیگه هم بمون یا بگم ولشون کن؟
پ.ن.دارم یه سری چیزا رو می بخشم بهت،بفهم
پ.ن.فعلا قرار نیست برم خونه!
یه روزایی بود که گذشت،حالا خوب یا بد....
یه بار حرم امام رضا س که جلوی چشماته و اشکتو در میاره و تنها چیزی که یادته نزر برای سلامتی یه دوسته...
بی شرمانگی اعتراف به کارای خوب و بدته بدون اینکه به عکس العمل دیگران فکر کنی.
خدایی که حس میشه نه تو سجاده و جانماز،نمیدونم چه جوری ولی یه شب با تموم وجود ...
آدمای جدیدی که دیدیشون و دیدنت و ندیدیشون و ندیدنت!
غروری که نشکست چون تمام تلاشتو کردی که یادت نره اگه یه زمانی به یکی احتیاج داری که دستاتو بگیره ولی اون نیست دلیلی نداره دستتو به روی هر کسی دراز کنی.شاید بشه اون وقتا دستتو بزاری رو زانوی خودت و پا شی!
التماسی که کردی تا یه عده تو زندگیت نباشن
یه روزایی بود که به تهش رسیدی ولی هیچ فکر احمقانه ای به ذهنت نرسید و فقط گفتی تموم میشه
یه راه هایی بود که نباید میرفتی اما رفتی و تهشو دیدی حالا دیگه نمیترسی ولی طرفشم نمیری
آدمایی بودن که شناختیشون ،شایدم شناختنت
یه دروغایی بود که گفتی و بعد مثل بچه ها اعتراف کردی که من دروغ گفتم
ترسیدی که شاید خدا هم دوستت نداشته باشه
دور بعضیا یه خط قرمز کشیدی
روزایی که به خوشبخت بودن یا بد بخت بودنت فکر نکردی
گریه هایی که کردی و اشکایی که ریخت و دعاهایی که جواب داد و جواب نداد
شبایی بود که اجازه نداشتی بری خونه(کی گفته فقط پسرا رو از خونه میندازن بیرون؟ها کی گفته؟)
پریدی،پر دادی.شاید این وسط پر زدنم یاد گرفتی
اما هر چی بود تموم شد