تبليغاتX
...!
وحشتناکه که میفهمی اونی که دوستت داره اونی نیست که تو بتونی دوستش داشته باشی و اونی که دوستش داری اصلا نمیدونه که تو دوستش داری!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:54  توسط   | 

گاه در خود خیره می شوم

و می بینم

که هیچ نشانی از تو در من پیدا نیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:14  توسط   | 

خوش خوشان های من همه ی فعل هایش ماضیست ... ماضی بعید.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:6  توسط   | 
به خدا اگه یه ذره بی شعور تر از اینی که الان هستم بودم یه دونه میزدم تو دهنت وقتی  مثل آدمای احمق از خواب بیدارم میکنی که برو فلان کاری که هیچ ربطی به من نداررو برای فلانی انجام بده!

پ.ن.عجیب هوای ناز کشیدناتو کردم مامانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:37  توسط  
خوابگاه برای من

 یعنی جایی که یه هدفون می چپونی تو گوشت تا صدای بقیرو نشنوی

یعنی شام نخوری

یعنی مثل آدم نخوابی

یعنی درس نخونی

یعنی بگی یعنی بخندی

یعنی خفه شی یعنی نتونی بخندی

یعنی مامانش کو؟یعنی وای دلم تنگ شد!یعنی سوسول بازی یعنی لوس بازی

یعنی دو نصفه شب گوشی دستشه!یعنی با کی داره حرف میزنه؟یعنی خاله زنک بازی

یعنی سردرگمی یعنی الافی یعنی تضاد عقاید یعنی تضاد ظواهر

یعنی واای چه بلیز قشنگی!یعنی واای شلوارتو چند خریدی؟

یعنی دو ترم مشروطی!یعنی دو بار ریاضی ۲!!

یعنی صف دستشویی واسه مسواک زدن یعنی صف شام و رزرو نداشتن یعنی تاخیر و توضیح دادن علتش یعنی حالیش کن طرف داییمه نه...

یعنی زندون یعنی یتیم خونه(به قول سارا) یعنی گل بگیرید در اینجا رو

یعنی ترم ۱۰ همینم نداریم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:1  توسط   | 
اعتراف دوستانه:

نادر ابراهیمی با صدای مینا خوش است!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:36  توسط   | 
پنج سال قبل به حرفت گوش دادم حالا دارم هر پنج ماه یه بار چوب حرف شنویم رو میخورم

پ.ن.کاش مجبور نبودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:37  توسط   | 
خوابیدم که حوصلم سرجاش بیاد ..خواب یکی ازدوستامو دیدم که یه ماهی میشد  هیچ خبری ازش نداشتم تو خواب بهم گفت فلان چیزو بهت دروغ گفتم و ...بیدار شدم دیدم از یه شماره ی نا آشنا اس ام اس دارم: " سلام.فلانی تو کماس براش دعا کن" ...باورم نمیشد اونی که داشتم خوابشو میدیدم الان تو کما باشه..گفتم چه کار کنم خوب میگیرم میخوابم بیدار میشم درسمو میخونم...تا چشامو گذاشتم رو هم دوباره اون اومد جلو چشمم اینکه اونم تصادف کرد و رفت تو کما و ...بازم به هم ریختم یه آلپرازولام خوردم و ...خوابیدم دوستم میگفت کلا تو خواب داشتی حرف میزدی میگفتی نمرده میگم نمرده زندس...دیگه نتونستم بخوابم.بازم ترس از اینکه اون کابوسای لعنتی اومده سراغت بازم ترس از اینکه تو خواب حرف بزنی بازم یه مشت  خاطره ی قدیمی...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:35  توسط   | 

دو بعد از نیمه شب یعنی تموم شب بی خوابی ، یعنی کلافگی و خستگی و شتاب ، همراه با دلتنگی و اضطرابی مجهول و این که می رم و می مونم و دیگه بر نمی گردم (ا ز اون فکرای الکی ) یا برعکس همین جا ، تو همین تهران لعنتی– با همهً خوبی ها و بدی هاش - می مونم و از جام تکون نمی خورم ( از اون تصمیمای الکی تر ) و خلاصه این که گور بابای این سرگردونی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:1  توسط   | 


چند روزی هست حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاُل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

"ما زیاران چشم یاری داشتیم   خود غلط بود آنچه می پنداشتیم..."
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:51  توسط  
وحشتناکه که هر کی رو که میبینی ترس تموم وجودتو برداره که ممکنه یه سال بعد،یه ما ه بعد،یه هفته ی بعد،یه روز بعد یا اصلا یه ساعت بعد دیگه برای همیشه نباشه!میفهمی؟

میترسم.تازگیا با هر آدمی که حرف میزنم از نبودنش از رفتنش یه کلوم از مردنش میترسم

پ.ن.کی باور میکرد یه روز من به خاطر نبودن اون به یه عده تسلیت بگم؟ها؟کی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:23  توسط   | 
فقط خواستم آدم خوبه ی قصه ها من نباشم.به خاطر همین این قدر سگ شدی؟
پ.ن.اول.دیگه هیچ علاقه ای به قیافه ی تو و لباسای مارک دار و بدون مارکتو همه ی کارای کرده و نکردت ندارم!!!همین
پ.ن.دوم.می تونستی یه شبم صبر کنی وقتی من نیستم هر چی دوست داری پشت سرم بگی.نمی تونستی؟
پ.ن.سوم.اعتراف آزاد:الی بهترین خواهر دنیاس با این تفاوت که بیشتر از هر کس دیگه ای رو اعصابته!
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:18  توسط   | 

"حالا که باید باشی٬ نیستی "رفیق !

هی تویی که به قول خودت

لیوانتو دادی دستم و پر از آب کردیش

و من اینقدر نخوردمش که آب ازش لبریز شد .

آخرشم لیوانه از تو دستام لیز خورد و افتاد شکست .......

نمی دونم لیوانت شکست یا دادیش دست ِ یکی دیگه !

به هر حال      

اون وختا شک داشتم به محتویات ِ لیوانت !

شایدم تشنه نبودم ...

ولی حالا که تشنمه کجایی رفیق؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:38  توسط   | 

جالبه!دیشب فهمیدم دختر پر روی تخس ریاضی 2 من بودم!!

پ.ن.لازم بود کاری کنی این قدر فلش بک بزنم رفیق؟

پ.ن.پسر تهرونی نه ولم کرد نه کم آوردم پسر تهرونی مرد عزیزم.میتونی بفهمی اینو؟

پ.ن.یه دوست به مجموعه ی اونایی که میگن هر وقت تنها بودی میتونی رو من حساب کنی اضافه شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:30  توسط  
بس کن ای دل ساده!

صفحه صفحه برای که گریه میکنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:48  توسط   |