تبليغاتX
...!
مامانم میگه:
" دختر تو کی می خوای خانوم بشی؟! "
" دخترای هم سن و سالت رو دیدی؟! "

راست می گه!
خیال می کنم قبل از به دنیا اومدنم (همین بیست و یک سال پیش رو می گم) آرزوش چیز دیگه ای بود...
مطمئنا آرزو نداشته ارتفاع کفشای دخترش همیشه بر ارتفاع بی سطح کتونی هاش بمونه، کیفش به جای یه بند باریک همیشه با دو بند پهن بر کوله اش آویزون باشه  

می دونم...
می دونم باز هم کم که بیارم تنها اونه که از مادری کم نمیاره...
چه کنم که من آرزوهای اونو با خود به این دنیا نیاوردم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 8:30  توسط   | 
تا چند روز دیگه ۳تا از انگشتام قطع میشه!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:12  توسط  
یادت می آید؟ رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری...

پ.ن. و دیگر نیامدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:48  توسط   | 
تزلزل هیچ ربطی به عشق نداره... تزلزل یعنی یه جایی یه گره ای هست...!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:1  توسط   | 
زندگیم تبدیل شده به صرف فعل رینش به اشکال مختلف . حالا چه معلوم چه مجهول!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:53  توسط   | 
حتما یه جوری هست که اینجوریه دیگه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:54  توسط   | 
از کپی کنار کتابخونه مرکزی بیزارم.متنفرم.حالمو بد میکنه!!!

پ.ن. میشه اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه هم دیگرو دیدیم سرتو بندازی پایین منم قول میدم نگات نکنم. تو دوستش بودی خوبه خودش نبودی!احتیاجی هم نیس با اون حالت مزخرف حال به هم زن پر از طعنه و تیکه بگی میخواید حساب کنم خانم ...!نه نمیخواد حساب کنید آقای...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 5:32  توسط   | 
فریده: این همون ضایعات ه فقط با همزه نوشتتش!

من:نه بابا درسته دیگه نگا کن با صاد ضاد ه !

من و مینا و فریده:

پ.ن. حواست کجاس آیا؟(یاد صبا افتادم!ححواسسسستون جمع باشه(با لهجه ی جیگر صبا))

پ.ن.مینا آهنگش درست شد آیا؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:1  توسط   | 

خواهر م

با چشمانی متورم از بغض

گوشه تختخواب می خزد

و نگاهش می کنم...

انگار بین ما سال ها

شکا فی ست

از ترک...

همه یک چیز مشترک دارند

تنها یک تفاهم

بی تفا همی

بی تفا وتی

زیر چشمی نگاهم می کند

انگار مواظبم هست

نکند مواظبش باشم

من و او هم یک تفا هم داریم شاید

بی تفاوت شدن

به سکوت همین خانه

 

ومن باز می روم

خوا هرم میماند و

اتا قی اندازه  همه ی آرزو هایش

شدنی ها و نبودنی ها...

 

و من می مانم این جا

در قلمرو خود

اتاقی اندازه ی

همه ای کاش هایم

 

و ما می مانیم و یک شکاف

یک اتاق فاصله

از ذهن من به او...

حالی که همان یک اتاق

شکافی ست

اندازه ی       

همه ی سال های زندگی مان...

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:0  توسط   | 
دلم برای لبخندات تنگ شده بود!

نبودی...میترسیدم لبخندات بمیرن...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:33  توسط   | 

بیخودی گفتن

زمان همه چیزو درست میکنه

درست که نکرد هیچ

بد تر داره میگذره و گند میزنه به همه چیز

به من

به تو

به اینجا

به دنیا

ولی غصه نخور ...

میگن خدا کریمه ... یه کاریش میکنه برامون

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:2  توسط   | 
۱-وقتی به موجود... به اسم م.ع تصمیم میگیره گند بزنه به اعصاب و زندگی و کوفت و زهر مارات!دیگه چه غلطی میشه کرد؟

۲-دختر تهرونی با پسر شهرستونی نمیتونه زندگی کنه!به خدا نمیتونه!به پیر به پیغمبر نمیتونه!ته تهش میبره... میزاره میره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:37  توسط  
اشک های شور
خاطره ها
دودهای سرگردان
رویاهای من
.
.
.
تاریخ مصرفشان گذشت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:7  توسط   | 
همیشه جایی هست برایِ نوشتن،جایی برایِ بودن،جایی برایِ وانمودنِ خویش.
اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ ماندن،جایی برایِ ریشه‌دواندن،جایی برایِ پای‌بند ساختنِ خویش.
همیشه جایی هست برایِ ابرازِ وجود،جایی برایِ خودنمایی،جایی برایِ برون‌افکندنِ خویش.
اما هیچ‌گاه جایی نیست  برایِ قرار یافتن،جایی برایِ سکونت‌گزیدنِ خویش.
همیشه جایی هست
درست از این رو
که هیچ‌گاه جای‌گاهی نیست؛جایی برایِ ایستادن،برایِ ایستادگی.
همیشه جایی هست
و همیشه جدایی هست.
گفته‌اند که هر شروع را پایانی ست،تا حقیقتِ «پایان» را فراموش کنند.
هر پایان آغازِ فراموشی ست،آغازِ سکوت.
سکوت اما آغازِ عدم،آغازِ نیستی است.
همیشه جایی هست برایِ وجود یافتن،جایی برایِ تولد،جایی برایِ آغاز.
اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ نیست‌شدن،جایی برایِ مرگ،جایی برایِ پایان.
این چرخه‌یِ شومِ تولد و مرگ را نهایتی نیست.
همیشه جایی هست برایِ هستی یا نیستی،جایی برایِ بود یا نبود،جایی برایِ حضور یا غیبت.
اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ جاودانگی،جایی برایِ ابدیت،جایی برایِ همیشه.
ای کاش
پایان را
پایانی بود!

پ.ن.از یه جایی کپی کردم اما اینکه کجا بوده یادم نیس!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:17  توسط   | 
از بین چی و چی باید چی رو انتخاب کنم؟دلم رو به چی خوش کنم؟به اینکه تو اونی هستی که باید دستمو بگیری؟به این که تو اونی هستی که باید تو وقتای تنهاییم باهام باشی؟اینکه تو اونی هستی که قراره کنارم باشه؟

میدونی چی اذیتم میکنه؟اون جمله ای که گفتی من قرار نیس همیشه کنارت باشم...

همیشه نه عزیزم ولی انتظار نداری که برای اون زمانی که وظیفته کنارم باشی هم التماست کنم که تنهام نزاری؟

پ.ن.برام لالایی بخون بزار دلم خوش باشه هنوزم یه  چیزایی تغییر نکرده نزار حسرت این چیزای ساده رو داشته باشم!نزار وقتی میگن دیشب این جور پریشب اینجور دیروز ظهر فلان جور یه بغضی تو گلوم گیر کنه که از شکستنش میترسم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 18:53  توسط   |