تبليغاتX
...!
یه چیزایی بود که تموم شد!نه! تمومش کردن!!!یه چیزایی بود که غرق تو دوس داشتن شد!یه چیزایی که صرف دوست داشتن شد!و دوستم داشت؟و دوستش داشتم؟و مال هم نبودیم؟و نخواستیم که باشیم؟و جا زدیم؟و کی زودتر جا زد؟و کی زودتر گفت کی رو دست داره؟

آره! چرا فرار کنم ؟یه زمانی یکی رو دوس داشتم!و از ترس از دست دادن بقیه گذاشتم بمونه تا کسی نفهمه!و همین ترس تو رو از من گرفت!!!

و اگه کسی دوستم داشته باشه میمونه حتی وقتی میدونه تویی هم قبلش بودی و اگه نه همون بهتر که بره!

و اگه قراره من چیزی رو انکار کنم مطمئنا دیگه کارای خودم رو انکار نمیکنم شاید ازاین به بعد دوس داشتن دیگران رو منکر شم...

شاید از امروز تونستم تورو و اون رو فراموش کنم اما مسلما چیزی که نمیتونم فراموش کنم  احساسیه که خرج شد...

و ازامروز میسازم باتموم حرفایی که در مورد خودم خواهم شنید!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:11  توسط  
من عذر خواهی نمیکنم بابت رفتارم...من عذر خواهی میکنم بابت احساسم!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:20  توسط   | 

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم ...بدونیم نیمه ی ما ،

مال ما نیست فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 8:3  توسط   | 
میشه اون احمقی که گفت "خواستن توانستنه" دستشو بگیره بالا؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:50  توسط   | 
فکر نمیکنم فرقی داشته باشه تو این طویله تخت من اینور اتاق باشه یا اونورش اصلا اگه میخوای بزارش وسط اتاق!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 10:34  توسط   | 
ریاضی مهندسی!پاسکال!عملیات واحد!یا---------->www.facebook.com   ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط   | 
گر راه روی(!) راه برت بگشایند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:28  توسط   | 
سالن مطالعه ی دانشکده:

یه نسکافه و چند تا شکلات و یه بسته بیسکویت و یه ذره آشغال پسته!

یه عالمه آشنا اینور اون ورت!

سحر جلومه.اونقدر بهش زل میزنم که شاید خودش متوجه سنگینی یه نگاه میشه که برمیگرده و نگاه میکنه منم...دروغ چرا اصلا میخواستم که برگرده!!!!

جزوه ی مهندسی رو میزه! اونقدر در و دیوار رو نگه می کنم تا بالاخره خودش از رو میره

هدفون تو گوشمه اونقدر صداش بلنده که احساس کر شدگی میکنم

اس ام اسام دلیور نمیشه...بعد نیم ساعت همشون با هم....یوهوووو.اما هیچ کدوم جواب نداره آیا؟؟

باز خوبیش به اینه که مینا اومد وگرنه واقعا دق میکردم تو این خراب مونده که اسمش دانشگاس!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:14  توسط   | 

بگذارید عاشقان

خانه شان را روی ماه بسازند و

با ستاره ها همسایه شوند

                     از ما بی ستاره ها که چیزی کم نمی شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:36  توسط   | 

یه بغض و یه نه که مال من نیست و یه چیزایی ته دلم و یه چیزایی تو فکرم!!!

پ.ن.من رسما کم آوردم!آهای رفیق چه کار کنیم؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 1:17  توسط   | 
حتی تصور اینکه یه روز پسر تو چه جور میخواد تو روت وایسه کافیه برا اینکه یه ذره هم شده رعایت حال اون پیر مرد روکنی!هر چی باشه از قدیم گفتن از هر دست بدی از همون دست میگیری!!!

پ.ن.به خدا مردی به زور بازو و صدای کلفت و داد و بیداد کردن نیست!مردی به مرد بودنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:43  توسط   | 
امسال عید انگار زیادی مست  بودم!نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم نه چیزی حس کردم!!!فقط یه چیز میخواستم!به قول یکی شاید باید براش بجنگی!نمیدونم

پ.ن.خواب

خاله خاله بازی

فیلم

همینا بود فقط؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:3  توسط   | 

سالمان هم نو شد،خودمان را  نمیدانم!!!

حرف ها را گذاشتم به وقتش بزنم!به وقت خودش...

پ.ن.دوس ندارم امسال آرزوی دم سال تحویلم رواز دست بدم!!دوست نــــــــــــــدارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 16:44  توسط   |