تبليغاتX
...!
خدا جونم من دیگه نمیتونم از پس بعضی از آدمات بر بیام خودت بقیشو برو جلو.

*وقتی یکی آدم حسابت میکنه تو هم سعی کن آدم باشی آدم جان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:18  توسط   | 

گفت:مریم؟مطمئنی اتفاق جدیدی نیافتاده؟

گفتم:آره

گفت:منم که بچه ام حالیم نمیشه

گفتم:ببین از این که کسی بهم برچسبی که نیستم رو بزنه بدم میاد یعنی متنفرم!

گفت:نه،فقط عجیبه.به نظرم سرت یه جایی گرمه. مگه میشه بعد از همه ی این اتفاقا تو نخوای با کسی حرف بزنی؟من که میدونم آدم تو این وقتا بیشتر از هر موقع دیگه ای دوست داره با یکی صحبت کنه.خیلی منزوی شدی دختر...

گفتم :ببین عزیزم ،الان دقیقا تو دوره ایم که واقعا بی خیال بعضی از مسائل شدم.آره سرد شدم.اصراری به حرف زدن ندارم.دنبال دو تا گوش نمیگردم.اگه کسی باشه که حرف بزنه به حرفاش گوش میدم،اگه لازم باشه حرف میزنم،اگه لازم باشه مثل همیشه خوب میخندم...اما باور کن الان حرفی برای گفتن ندارم.اگه لازم شد حتما بهت میگم عزیزم

ظاهرا هنوزم بعضیا از روی بی کاری!اشتباهی!فضولی یا هر چیز دیگه ای اینجا رو میخونن.ادامه بدید خوش باشید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:15  توسط  
از عطرهای تکراری بیزارم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:49  توسط   | 
امروز فقط یک جفت پا میخواستم تا مرا همراهی کنند در متر کردن خیابان ها!

پ.ن.بند کفش هایم تمام مدت باز بود و بند های کوله پشتیم آویزان از دست هایم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:20  توسط   | 
شاید اگه امروز چیزی رو به روت نیاوردم فقط برا این بود که تو هم یه روزی بعضی چیزا رو به روم نیاری !

پ.ن.مخاطب خاص داشت کسی به خودش نگیره

پ.ن.خودم میدونم یه وقتایی رو اعصابم!مرسی که سعی میکردی به روم نیاری. شاید تو هم تحملت تموم شده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط  
بعضی حسا رو باید قورت داد اونم نجویده.حالا به جهنم که بعدش رو دل میکنی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:33  توسط   | 
تخصص من:شایعه کردن چیزی که اصلا وجود نداره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط   | 
مامانم همیشه میگه: تو غربت جنازت که بو گرفت اون وقت میان بالا سرت

 پ.ن.شاید اون خانمی که اون لیوان آب قند رو داد دستم فقط رو این حساب این کارو کرد که شاید یه روز یه جایی دخترش احتیاج داشته باشه به اینکه یکی پیدا شه فقط یه لیوان آب بهش بده!

پ.ن.یه دنیا معذرت میخوام از الهام جون گلم که نتونستم برم پیشش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:42  توسط   | 
من،مهشید،مینا،الهام،بابا.تو یه مینی بوس.مهشید یه کتاب تو دستش،یه چیز میخونه تو اینمایه ها:

همه دعوتند تو هم به این بزم بیا!!!

درباره ی مرگ بود

میگم: اسم کتاب چی هست حالا؟

کتاب رو میبنده روش از این عکسای مذهبی کشیده بودن...

دارم یه سری عکس نگاه میکنم

دقیقا وقتی که عکس روی کتاب رومیبینم

قاطی عکسا عکس خاله ی بابا و مامان بزرگم رومیبینم،خاله خیلی خانم گلی بود ، خدا بیامرزتش.

  یه هویی بوی سیگار میاد، خانم جلوییه داشت سیگار میکشید ، سرفم گرفت ،از خوب بیدار شدم !!!

و همون لحظه آوردم بالا!!!

پ.ن.نمیدونم اثر قرصای سرماخوردگی ای بود که با معده ی خالی خوردم یا اون همه آت و آشغالی که از دیروز تا امروز خوردم یا خود سرما خوردگی یا هر چیز دیگه ای مهم اینه که ادامه ی خوابم تو واقعیت اتفاق افتاد!

پ.ن.کوکو سبزی پختم هم سفت شده هم تلخ!کسی میدونه چرا؟

پ.ن.شاید منم باید به این فکر کنم که شاید مرگ تو همین چهار راه ولیعصر منتظرمه و کسی نیست که وقتی ماشین میخواد بزنه بهت بگه هی آقا اینم آدمه!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:52  توسط   | 
*مثلا تو خارج رفتمونی؟تو که به جای piece  مینوسی peace!!! آخه عزیز دلم مگه کسی مجبورت کرده که فارسی حرف نزنی؟؟

*نمایشگاه کتاب برای من یعنی بخور و بشین و بخند!کتاب هم (مممممممم)بخر!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:31  توسط   | 
میتونستی با این کارات حالمو نگیری!سخت نبود عزیزم...

من خودم میدونم کی من و اونو کجا با هم دیده.من میدونم کی منو جلو دانشکده دیده.من میدونم کی من و اونو تو سایت دیده . من میدونم کی من و اونو تو کشاورز دیده.کی من و اونو کجاها دیده...پس تو یادم ننداز.پس تو یاد دیگران ننداز.تو رو خدا یه ذره سعی کن دهنتو ببندی وقتی میخوای حرفی بزنی که خیلی راحت میشه جوابشو حدس زد.تو رو خدا یاد دیگران ننداز...

یه ذره فقط یه ذره داری گند میزنی!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:11  توسط  

دستی دستی پرت شدیم توی خوابی که معلوم نبود کدام یوسف این همه گاوبندی را بدون شرط می بازد !!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:6  توسط   | 
امروز که بعد از ۲۴ ساعت گوشیم به لطف داداش مهشید زنده شد()یه چند تا اسم ام اس داشتم که مال دیروز بودن:سمپادی روزت مبارک یه سر به facebook   و yahoo360 زدم دیدم بله حواس خیلیا بوده اما من تقریبا یادم رفته بود...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:17  توسط  
فرق ما و مهندس فاضل:

مهندس فاضل بلده لوله ای که ما بستیم رو باز کنه اما ما بلد نیستیم لوله هایی که خودمون بستیم رو باز کنیم!این یعنی مهندس فاضل یه چیزایی داره که ما نداریم ;)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:17  توسط   | 
تمـــــــــــــــــــــــــوم شد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:8  توسط